+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 9:58  توسط داود جلالوند
|
مقدمه انتظار فرج واژه آشنایی است که یکی از بزرگترین دگرگونیهای جهان را به همراه دارد، دگرگونی برای آن عده از افراد که بیصبرانه در اقیانوس متلاطم زندگی، سفینه نجات را میطلبند تا با تنها ناخدای کشتی حق و عدالت به سرزمین خوشبختیها قدم گذارند، در همان سرزمینی که صلح، صفا، برابری، برادری، امنیت، رفاه و آسایش و ... حاکم باشد، قرآن کریم هم میفرماید: " ما از پیش اطلاع دادهایم که وارث اصلی زمین، بندگان صالح و شایسته ما خواهند بود. برای همیشه زمین در اختیار ارباب شهوت و غضب و بندگان جاه و مقام و اسیران هوای نفس نخواهد بود". انتظار فرج در مذاهب مختلف جهان ما با سیری گذارا در کتب مقدسه ادیان و مذاهب مختلف جهان، به این حقیقت میرسیم که اعتقاد به ظهور مصلحی که در آخر الزمان ظهور کرده و جهانی را که پر از ظلم و بیعدالتی گشته، اصلاح کرده و عدالت را بر آن حاکم خواهد نمود، یک اعتقاد جهانی و همگانی است. به عنوان مثال در زبور میخوانیم که "قومها را به انصاف داوری خواهد کرد و یا در تورات آمده "اگر چه تاخیر کند برایش منتظر باش زیرا که البته خواهد آمد" در انجیل نیز آمده "آنگاه پسر انسان را ببنید که با قوت و جلال عظیم میآید" در کتب مقدسه هندوها نیز میخوانیم "کالکی مظهر دهم و یشنو، در انقضای کلی یا عصر آهن، سوار بر اسب سفید در حالیکه شمشیر برهنه درخشانی بصورت ستاره دنبالهداری در دست دارد ظاهر میشود و شریران را تماما هلاک میسازد" در کتب مقدسه مانویه نیز هست که "خرد شهر ایزد، در آخر الزمان ظهور کرده، عدالت را در جهان میگستراند" و کتب مقدسه زردشتیان بیان میدارد که "سوشیانس دین را به جهان رواج دهد". انتظار فرج در دین اسلام در اسلام نیز مسئله انتظار فرج، بسیار قدیمی است که یکی از نشانههای سابقه داشتن این اعتقادها، همانا ظهور عدهای از مدعیان مهدودیت، از اوائل اسلام به این طرف میباشد. در اسلام تا حدی به انتظار فرج اهمیت داده شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن را برترین اعمال امتش معرفی نموده و امام صادق علیهالسلام یکی از شرایط پذیرفته شدن اعمال بندگان را انتظار حکومت مهدی عجلالله (انتظار فرج) میدانند و در جایی دیگر میفرمایند که: صبح و شام در انتظار فرج و ظهور باش" همچنانکه در مقدمه نیز یادآور شدیم قرآن کریم هم میفرماید: __ " ما از پیش اطلاع دادهایم که وارث اصلی زمین، بندگان صالح و شایسته ما خواهند بود. برای همیشه زمین در اختیار ارباب شهوت و غضب و بندگان جاه و مقام و اسیران هوای نفس نخواهد بود". انتظار فرج در آئینه روایات
آری اینست فلسفه بزرگ مهدویت، در عین اینکه پیشبینی یک سلسله تکانهای شدید و نابسامانیها و کشتارها و بیعدالتیها است: پیش بینی یک آینده سعادت بخش و پیروزی کامل عقل بر جهل، توحید بر شرک، ایمان بر شک، عدالت بر ظلم، سعادت بر شقاوت است.
وظایف منتظران · خودسازی، و البته اصلاح نفس و پاکسازی درونی در صورتی به تکامل و اوج خود خواهد رسید که انسان در آرزوی پاکسازی جهان بوده و تنها به تهذیب خویش نپردازد، در واقع کسی منتظر ظهور میباشد که علاوه بر اعتقاد، امید و انتظار، بر اساس انتظار و امید، عمل نماید. امام صادق علیهالسلام میفرمایند: هر کس دلشاد است که از یاران حضرت قائم به شمار آید، باید چشم به راه بوده و به پارسایی و نیکوئی رفتار کند چنین کسی منتظر حقیقی است... · دعا کردن از برای حفظ وجود آن مصلح حقیقی در آخر الزمان از شر شیاطین جن وانس و تعجیل ظهور ایشان. · صدقه دادن با هر چیزی که ممکن باشد برای حفظ وجود مبارک آن حضرت. · برخاستن از برای تعظیم، زمان شنیدن نام ایشان بخصوص شنیدن لقب قائم. · مسئلت از خداوند برای حفظ دین و ایمان در آخر الزمان در زمان غیبت. منابع 1. علامه مجلسی، بحارالانوار 2. شیخ عباس قمّی، منتهی الامال، انتشارات هجرت، چاپ ششم 3. فریده گل محّمدی، رسالت جهانی حضرت مهدی عجلالله، دانش اسلام، چاپ هفتم 4. سید مرتضی مجتهدی سیستانی، صحیفه مهدیه، مترجم موسسه اسلامی ترجمه، نشر الماس، پاییز 82 5. عمران علیزاده، سخنان حضرت مهدی عجل الله، انتشارات خضراء، اردیبهشت 1363 6. شهید مطهری، امدادهای غیبی در زندگی بشر به ضمیمه چهار مقاله دیگر.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:18  توسط داود جلالوند
|
تربیت معلّم: هر کسی که محیط تربیت معلّم رو دیده و مدّتی رو در اون زندگی کرده باشه،حتماً این حرف هائی که در این قسمت زده میشه رو به خوبی تجسّم میکنه. سال 1377 پس از گذراندن روزهای پر التهاب کنکور بالاخره مشخّص شد که در مرکز تربیت معلّم شهید مقصودی همدان قبول شده ام. حتماً میدونید که مراکز تربیت معلّم علاوه بر آموزش نحوه ی کلاس داری و معلّمی در طی دو سال یه جورائی زندگی رو هم به دانشجوهای اونجا یاد میدن.خلاصه بگم،محیطی خشک،در عین حال سازنده داره. الغرض،ما قبول شدیم و در اولین مرحله برای تحقیقات محلی به روستای ما اومده بودند،دقیقاً یادمه اون روز عروسی یکی از اقوام بود و منم تو عروسی شرکت کرده بودم،که بهم خبر دادند برای تحقیقات به روستا اومدن و می خوان با خودت هم صحبت هائی داشته باشن،منم با فردی که سراغم اومده بود نزد مسؤول مورد نظر رفتیم،لازم به ذکره که مردم روستا در موردم حسابی سنگ تموم گذاشته بودن و تا تونسته بودن از خوبی های نداشته ی ما تعریف و تمجید کرده بودند. کنار ماشین مسؤول تحقیقات آموزش و پرورش رسیدم و سلام و احوال پرسی کردم.از همین لحظه بود که مشخص شد محیط تربیت معلّم محیط سختیه و با کسی شوخی نداره.مأمور برای اولین تذکر دلیل بلند بودن موی سرم رو سؤال کرد،در صورتی که موی سرم چندان هم بلند نبود،یعنی راستش رو بخواید اصلاً علاقه ای به موی بلند نداشته و ندارم. مرحله ی اول به خیر و خوشی تموم شد و قرار بر این شد که در یکی از روز های شهریور ماه برای مصاحبه به خانه معلًم شهرمون مراجعه کنم. روز مصاحبه رسید و منم حسابی خودم رو برای اون روز آماده کرده بودم.مصاحبه شروع شد،از هرچی که فکرش رو کنید پرسیدن،از نماز و روزه گرفته تا روخوانی قرآن کریم و نماز جمعه و احکام شرعی تا مناسبت های موجود در روز های سال،که بعضی از اونها رو پاسخ دادم و بعضی دیگه رو هم نتونستم پاسخ بدم.خلاصه مرحله ی دوّم هم به سلامت طی شد،تا نیمه ی دوم شهریور ماه که نتایج قطعی کنکور اعلان شد و اسم ما هم به عنوان پذیرفته شد در مرکز تربیت معلّم شهید مقصودی همدان وجود داشت. ماجرا تازه شروع شده بود،حالا نوبت به معاینه و چک کامل بدنی و گرفتن عدم سوء پیشینه و آزمایش عدم اعتیاد رسیده بود.این مرحله شامل معاینه ی چشم و گوش،آزمایش اعتیاد،و یه سری از آزمایش های دیگه می شد.این مرحله هم به خوبی و خوشی تموم شد و اول مهر برای ثبت نام به تربیت معلّم شهید مقصودی همدان رفتم. بعد از ثبت نام با پنج نفر دیگه از بچه های نهاوند به نام های یزدان پاکدل ،سپهدار کولانی،محمد خزائی،فتاح نادری و کرم خزائی خوابگاه رو گرفتیم و وسایل مورد نیاز از جمله پتو و بالش و ملحفه رو برای شستشو از انبار تحویل گرفتیم،خلاصه تا یکی دو روز مشغول تمیز کردن خوابگاه و وسایل شخصیمون بودیم،تا اینکه در یکی از اتاق های طبقه ی اول بلوک 6 مستقر شدیم. بنای تربیت معلّم بر این گذاشته شده بود که در تمامی زمینه ها دانشجو محور باشه،برای همین تمامی امورات مرکز به دانشجوها واگذار شده بود.از جمله نظافت تمامی قسمت های خوابگاه مثل اتاق ها،سالن خوابگاه،حمام،دستشوئی،سلف سرویس،توزیع غذای دانشجوها و... برای همین امر،هر روز یک خوابگاه مسؤول توزیع غذا و نظافت سلف سرویس شده بود.خلاصه هم آقای خودمون بودیم و هم نوکر خودمون. همانطور که در اول هم گفتم محیط تربیت معلّم خشک و در عین حال سازنده بود،از نکات قابل توجه دیگه اینکه ساعت 11 شب زمان خاموشی بود و کسی حق نداشت از این ساعت به بعد تو خوابگاه بیدار بمونه.صبح هر روز هم احتمال بازدید از اتاق ها می رفت،برای همین باید اتاق رو مرتب و تخت ها رو آنکارد می کردی و سپس برای شرکت در مراسم صبحگاه راهی نماز خونه می شدی،و کسی حق شرکت نکردن در مراسم صبح گاه رو نداشت.هر چند وقت یه بار هم به صورت تصادفی از چند تا خوابگاه بازدید به عمل می اومد. مراسم صبح گاه از ساعت هفت و نیم تا هشت بود و بعدش هم باید در کلاس ها شرکت می کردی،از اونجا که بعضی از بچه ها به خواب بیشتری نیاز داشتن و نمی خواستن در مراسم صبح گاه شرکت کنند،برای خودشون در زیر تخت ها محل استراحت درست کرده بودند و می خوابیدند،و از مسؤول خوابگاه می خواستند بعد از مراسم صبح گاه بیاد و در رو براشون باز کنه،تا در کلاس ها شرکت کنند. یه روز قرار شد تا مراسم صبح گاه تموم میشه به همراه مسؤول بازدید از چند اتاق بازدید به عمل بیاد،از اونجا که اسم اتاق ما هم تو لیست بازدید بود منم به عنوان سرپرست خوابگاه به همراه چند نفر دیگه از دانشجویان راهی بازدید از خوابگاه ها شدیم. یکی دو اتاق رو که دیدیم نوبت به اتاق سال دومی ها رسید،همینکه مسؤول خوابگاه قفل در اتاق رو باز کرد با یکی از همون بچه های پر خواب برخورد کردیم که با خیال راحت دراز کشیده بود و منتظر تمام شدن مراسم صبح گاه بود تا مسؤول خوابگاه بیاد و در رو باز کنه تا در کلاس های درس شرکت کنه،خلاصه مسؤول بازدید رفت و به آرومی خواست که بیدارش کنه،دانشجوئی که تو اتاق خوابیده بود و تو مرکز معروف بود به شوخ و مسخره بودن،با کمال خونسردی خودشو به بیماری زد و یه طوری فیلم بازی کرد که مسؤول بازدید از کارش پشیمون شد و بهش پیشنهاد کرد که دوباره بخوابه تا هر چه زودتر سلامتیش رو به دست بیاره. الغرض تو این مرکز تربیت معلّم قصّه های جالبی اتفاق می فتاد،یکی از این ماجراها،داستان موی سر آقای کولانی بود،آقای کولانی وقتی مشغول مطالعه می شد با موی سرش ور می رفت و بعضی اوقات هم یکی دو دونه ای از اونها رو می کند،امتحانات ترم که شروع می شد،چون خوابگاه برای مطالعه ی 6 نفر کوچیک بود من و آقای کولانی و یکی دوتا از بچه های دیگه به صورت نوبتی برای مطالعه به سالن مطالعه می رفتیم،آقای کولانی برای اینکه با موی سرش ور نره یه پلاستیک روی سرش می کشید،از اونجا که ترک عادت موجب مرضه هر از چند گاهی به یاد موی سرش می افتاد و دستی به پلاستیک مورد نظر می کشید،این مسأله تو سالن مطالعه به یه سوژه ی خنده دار تبدیل شده بود،و هر موقع آقای کولانی با پلاستیکش وارد سالن مطالعه می شد هول و هراس دانشجوها رو ور می داشت.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 6:36  توسط داود جلالوند
|
زبان تخصصی 1: از همون ابتدا با درس زبان انگلیسی مشکل داشتم به صورتی که اکثر زبان های پایه های مختلف تحصیلی رو تجدید می شدم.این موضوع در دانشگاه هم ادامه داشت. درس زبان تخصصی1 رو گرفته بودم و از اونجا که مطمئن بودم می افتم،بنابراین اقدام به نوشتن تحقیقی 3 نمره ای کردم تا کمک نمره ی پایانیم بشه و از افتادنم جلوگیری کنه. به هر زحمتی که بود و با کمک یکی از همکارام به اسم آقای احمد جوکار که دبیر زبان انگلیسی راهنمائی بود و اهل جوکار ملایر ،تحقیق رو نوشتم. زمانی که می خواستم تحقیق رو تحویل استاد زبان بدم جلو در اتاق ایشون یکی از بچه ها ی همکلاسی به اسم بهروز شورچه که خیلی هم با همدیگه صمیمی بودیم ازم خواست که تحقیق رو به اسم دوتامون تحویل بدم.هرچی بهش گفتم که من زبانم ضعیفه و احتمال افتادنم زیاده زیر بار نرفت،و ناراحت از کنارم گذاشت و رفت. وقتی دیدم از دستم ناراحت شده،علی رغم میل باطنیم تحقیق رو به اسم دوتامون تحویل دادم. این ماجرا گذشت تا اینکه نمره ی زبان تخصصی 1 رو اعلان کردند،من 9 گرفته بودم و آقای شورچه 5/11 گرفته بود،یعنی وقتی استاد نمره ی تحقیق رو نصف کرده بود همون 5/1 نمره باعث افتادنم تو درس زبان شده بود.به ناچار با آقای شورچه به استاد مراجعه کردیم تا هر سه نمره ی تحقیق رو به من بده تا منم قبول بشم،ولی هر کاری کردیم استاد قبول نکرد و این موضوع باعث شد که یک ترم دیگه هم زبان تخصصی رو بگیرم. همیشه باید توان نه گفتن به خیلی ها و خیلی چیزها رو داشته باشیم.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 6:1  توسط داود جلالوند
|
ای که مغرور به اندوختن سیم و زری وز غم کاهش آن سینه ی خود را بدری فکر آن باش که در ظلمت و تنهائی قبر نتوانی که به سیم و زر خود جان بخری
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 5:20  توسط داود جلالوند
|
چکیده: قرآن کریم کتابی بی همتا در تمامی زمینه ها ی عقیدتی،سیاسی،علمی،ادبی،اجتماعی،فرهنگی و... است که به اتفاق نظر تمامی قرآن شناسان، دارای دو اعجاز لفظی و معنوی می باشد.جنبه ی اعجاز لفظی و بهره گیری از انواع صنایع بلاغی به خوبی در این کتاب آسمانی به چشم می خورد.از جمله ی این صنایع،تشخیص است،که از زیر مجموعه های علم بیان به حساب می آید.تشخیص،استعاره ی مکنیه ای است که مشبه بهِ محذوف آن،انسان یا جاندار می باشد.به طور کلّی جزء 30 قرآن کریم دارای 53 مورد تشخیص می باشد،که این تشخیص ها در درک مفاهیم قرآن کریم و ملموس کردن آنها برای اعراب جاهلی بسیار مفید و تأثیر گذار بوده است.همچنین در معلّقات سبع یا همان اشعار معروف جاهلی 52 مورد تشخیص وجود دارد،که بیشترین تشخیص ها مربوط به معلّقه ی امرؤالقیس است با داشتن 20 مورد تشخیص و کمترین تشخیص ها مربوط به معلّقه ی عمرو بن کلثوم است با داشتن 1 مورد تشخیص.در این میان آنچه قابل توجّه است این است که تشخیص های موجود در جزء 30 قرآن کریم و معلّقات سبع از منظرهائی که خواهد آمد قابل بررسی می باشند.از تشخیص های موجود در جزء 30 قرآن کریم 42 مورد مختص به آن بوده و 11 مورد هم با تشخیص های موجود در معلّقات سبع مشترک می باشند.همچنین از تشخیص های موجود در معلّقات سبع نیز 40 مورد مختص به آنها بوده و 12 مورد آنها با تشخیص های موجود در جزء 30 قرآن کریم مشترک می باشد.سوره ی تکویر با 5 تشخیص مشترک و معلّقه ی امرؤالقیس با 7 مورد تشخیص مشترک دارای بیشترین تشخیص های مشترک می باشند.در نهایت طبق بررسی های انجام شده مشخّص می گردد که خداوند متّعال برای تفهیم مطالب قرآن کریم به انسان ها،از بکارگیری هیچ روشی فروگذار ننموده و نمود واقعی این مسأله،بکارگیری صنایع بلاغی مانند صنعت تشخیص می باشد. عنوان پایان نامه:بررسی و مقایسه ی تشخیص در جزء ۳۰ قرآن کریم و معلّقات سبع تاریخ دفاع:۲۴/۵/۱۳۸۸
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 9:52  توسط داود جلالوند
|
اعتراض ورقه: در دبیرستان علامه ی طباطبائی شهرستان نهاوند مشغول ادامه تحصیل بودم،سال اول عمومی را پشت سر گذاشته بودیم و برای سال دوم باید انتخاب رشته می کردیم.از اونجا که به رشته ی علوم تجربی علاقه ی شدیدی داشتم برای انتخاب این رشته باید یکی از دروس فیزیک یا شیمی یا ریاضی و یا زیست را نمره ی 12 یا بیشتر می گرفتم.بنا بر مشکلاتی که داشتم نتونسته بودم در هیچ کدام از این دروس نمره ی 12 بگیرم،بنابراین با مشورت مدیر مدرسه قرار شد برای اینکه بتونم به رشته ی تجربی بروم برای درس ریاضی 2 اعتراض ورقه بنویسم تا دبیر مربوطه یعنی جناب آقای میری با دادن نمره ی 12 به من کمک کنه تا رشته ی مورد نظرم را انتخاب کنم. خلاصه اعتراض ورقه را نوشتم و قرار شد یک هفته بعد جوابش رو بگیرم.بعد از یک هفته وقتی به مدرسه مراجعه کردم با کمال تعجّب دیدم که نمره ی ریاضی2 از 10 به 5/9 کاهش پیدا کرده،وقتی به جناب آقای میری دبیر ریاضی مراجعه کردم ایشان فرمودند که در موقع شمارش نمرات اشتباه کرده و نیم نمره زیاد شمرده اند و حالا هم به هیچ وجه نمره ی 5/9 را به 10 تغییر نمی دهند.هر چه التماس آقای میری کردم فایده ای نداشت که نداشت و نمره تغییر نکرد. ناچار تسلیم سرنوشت شده و نتوانستم رشته ی تجربی را انتخاب نمایم.بنابراین رشته ی انسانی را انتخاب کردم و درس ریاضی 2 را هم سال بعد مجدداً انتخاب کردم و گذراندم. حالا که خودم دبیر شده ام هر دانش آموزی که قصد داره به نمره ی 10 اعتراض بکنه را منصرف کرده و این داستان را براش تعریف می کنم،و خودم نیز به این بیت شعر معتقد شده ام که: هر چه دلم خواست نه آن شد هر چه خدا خواست همان شد
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 8:37  توسط داود جلالوند
|
گذشت: شهریور ماه بود،کلاس دوم ابتدائی بودیم و کم کم خودمان را برای رفتن به پایه ی سوم آماده می کردیم.همراه تعدادی از پسر بچه های هم سن و سال و مادرامون برای خرید کیف و کفش و لباس و دید و بازدید اقوام راهی شهر شدیم.اسم یکی از این بچه ها احمد بود که اونم مثل ما به کلاس سوم می امد و علاوه بر اینکه پسر دائیم بود در هم کلاسی هم بودیم. خلاصه،سوار مینی بوس روستا شدیم و به راه افتادیم.نزدیکی های شهر که رسیدیم پدرم زودتر از ما پیاده شد.وقتی می خواست از مینی بوس پیاده بشه یه چند باری سفارش مراقبت از بچه ها رو به مادرها و دیگر بزرگتر ها کرد و پیاده شد. بعد از گشت و گذار و خرید لوازم مورد نیاز،نهار ظهر به منزل یکی از اقوام که خونش تو شهر بود رفتیم.سر سفره ی نهار هر کاری کردند احمد لب به غذا نزد و مرتب بهونه می گرفت. بعد از کمی استراحت یه کم که هوا خنک تر شد جمع و جور کردیم که به روستا برگردیم.موقع برگشتن و در مسیر ترمینال احمد همینطور به بهانه گیری هاش ادامه می داد تا به یک اسباب بازی فروش که لوازمش رو گوشه ی خیابون پهن کرده بود رسیدیم.احمد رفت و کنار اسباب بازی ها نشت و اونا رو دستکاری کرد.اسباب بازی فروش هم یکی دو تا نفرین به نشانه ی اعتراض به احمد کرد.مادر احمد -که خدا رحمتش کنه- ماجرا رو که دید دست احمد رو کشید و با عصبانیت از اسباب بازی فروش خواست که دیگه نفرین نکنه. خلاصه هر جا که می رسیدیم و هر چی که می خریدیم احمد با بهونه گیری از اون چیزها دو تا می خرید،یکی برا مدرسش و یکی برای خونه و خیابونش. بالاخره به ترمینال رسیدیم و سوار مینی بوس شدیم.مینی بوس که مال روستاهای بالا دست روستای ما بود راه افتاد.بر عکس ساعات گذشته در تمام طول مسیر احمد روی صندلی نشسته بود و حرف نمی زد. به جاده ی روستا که رسیدیم از راننده خواستیم که ما رو پیاده کنه.راننده ی ناآگاه و بی احتیاط به جای اینکه کنار جاده پارک کنه تا ما پیاده بشیم درست وسط جاده ایستاد و از ما خواست که هرچی سریعتر پیاده بشیم.همینکه می خواستیم از ماشین پیاده بشیم یکی داد زد کشتش،ماشین بچه رو کشت،مادر احمد که انگار یکی بهش گفته بود ماشین احمد رو زیر گرفته مرتب احمد رو صدا می زد. با آشفتگی تمام پائین رفتیم و دیدیم که یه ماشین حامل الوار أحمد رو زیر گرفته و احمد در دم جان به جان آفرین تسلیم کرده. هیچ موقع یادم نمی ره،در حالی که گریه و زاری می کردیم با سنگ به ماشین الوار که چپ کرده بود می زدم و به صاحب ماشین فوش می دادم. مردم روستا که از دور ماجرا رو دیده بودند گروه گروه به طرف جاده سرازیر می شدند. یکی دو ساعت که گذشت تقریباً دیگه آفتاب غروب کرده بود که جنازه ی معصوم و پاک احمد رو به خاک سپردیم.پدر احمد که دائی بزرگم به حساب میاد همون شب رفت و رضایت داد و راننده ی ماشینی که احمد رو زیر گرفته بود از زندان آزاد کرد.و این خاطره به عنوان تلخ ترین خاطره ی زندگیم ثبت شد. روحش شاد و یادش گرامی.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 13:28  توسط داود جلالوند
|
دانش آموز زشت: بعد از گرفتن مدرک لیسانس تغییر مقطع داده و در مقطع متوسطه(دبیرستان)مشغول به تدریس شدم. اولین دبیرستانی که برای تدریس مراجعه کردم دبیرستان شهدای گمنام بود که در منطقه ی چهار راه خاکریز شهرستان اسدآباد واقع شده بود و اولین کلاسی که مراجعه کردم کلاس دوم انسانی همین دبیرستان بود. برای شروع کلاس اقدام به حضور و غیاب از دانش آموزان کردم.یکی یکی اسامی دانش آموزان رو می خوندم و اونا هم با گفتن حاضر خودشون رو به من معرفی می کردند.همینطور حضور و غیاب رو ادامه می دادم که رسیدم به اسم یکی از دانش آموزا که فقط صدای حاضرش رو می شنیدم و هر چه تلاش می کردم نمی تونستم خودش رو ببینم.دوباره اسمش رو تکرار کردم و باز هم فقط صداش رو شنیدم. ازش خواستم که بلند بشه تا بیشتر با چهرش آشنا بشم.وقتی سرش رو از زیر میز دراورد با کمال شگفتی موجودی با چهره ای زشت و کرکین در مقابلم ظاهر شد که سایر بچه ها حتی حاضر نبودند با او در یک میز بنشینند.مثل یه فرد جذامی کاملاً طردش کرده بودند. بر اثر بی مهری و کم توجهی بچه های کلاس گوشه گیر و منزوی هم شده بود و در زنگ ورزش یه گوشه می نشست و زانوش رو تو بغل می گرفت و فقط ورزش کردن سایر بچه ها رو تماشا می کرد.خلاصه بگم کاملاً از محیط اطرافش فاصله گرفته بود. تصمیم گرفتم با کمک مدیر و مشاور مدرسه اونو وارد جو دانش آموزا کنیم.موضوع رو با مدیر و مشاور در میون گذاشتم ولی رغبتی به کمک کردن نشون ندادند.خودم دست به کار شدم.برای گام اول باید بچه ها رو نسبت به مشکل این دانش آموز توجیح می کردم.بنابراین دانش آموز مذکور رو به بهانه گچ و تخته پاک کن به دفتر فرستادم و چون آدم کندی بود می دونستم یه کم دیر میاد و من فرصت دارم با بچه ها صحبت کنم.موضوع رو با بچه ها در میون گذاشتم و از بچه ها خواستم که برای رفع مشکل اون کمکم کنند و در عوض منم به اونا کمک می کنم تا مشکلات عربی سال های قبلشون برطرف بشه،اونا هم پذیرفتند. برای شروع از مبصر کلاس که پسر با معرفت و لوطی منشی بود خواستم که بره و کنار اون بشینه.اونم با کمال میل پذیرفت.از چند تا دیگه از بچه ها خواستم که تو حیاط و در زنگ های تفریح کنارش وایسن و باهاش گرم بگیرند. در زنگ های ورزش هم توصیه کردم که اونم یارکشی کنند تا در بازی اونا شرکت کنه. خودم هم بیشتر می آوردمش پای تابلو. خلاصه تلاش من و بچه ها به ثمر نشست و روز به روز با من و بچه ها صمیمی تر می شد.تا جائی که آخر سال تحصیلی از شیطون ترین بچه های کلاس شده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:37  توسط داود جلالوند
|
پلاستیک پر از پول: بچه بودم و هنوز به مدرسه نمی رفتم،با بچه ها داخل خیابون و کنار مسجد تازه ساز روستا مشغول قایم موشک بازی بودیم.نوبت به چشم گذاشتن یکی از بچه ها رسید،هر کدام از بچه ها در یه گوشه ای مخفی می شدند،منم رفتم تا در سرویس های نیمه کاره ی مسجد قایم بشم که یهو با یه کیسه ی پلاستیکی پر از پول مواجه شدم.بدون اینکه معطل کنم بازی رو رها کردم و طوری که بچه ها متوجه نشن با سرعت سراغ پدرم رفتم. صبح اون روز چون قندمون تموم شده بود چای نخورده بودم و پدرم برای خرید قند به شهر رفته بود.همینکه به خونه رسیدم مثل یه آدم طلبکار به مادرم گفتم دو استکان چای برام بریز تا یه خبر خوب بهتون بدم.مادرم هم چون علاقه ی زیاد من به چای رو می دونست دو استکان چای برام ریخت،چای های داغ رو با عجله خوردم.بعد با خوشحالی گفتم یه کیسه ی پلاستیکی پر از پول پیدا کردم،و با اصرار از پدرم خواستم که باهام بیاد تا جای پول ها رو بهش نشون بدم.پدرم اول فکر می کرد که دروغ می گم ولی بالاخره راضی شد که همراه من به محل پول ها بیاد. خلاصه دوان دوان پدر رو به محل پول ها بردم و اونا رو بهش نشون دادم.از اونجا که پدرم آدم دوران دیده ای بود و عواقب ماجرا رو می دونست،من رو به همراه پول ها ورداشت و نزد معتمد محل که بهش ملّا می گفتند برد. ناگفته نمونه چند روز پیش یه بنده خدائی که اهل یکی از روستا های نهاوند به اسم دوچشمه بود تعدادی بز و گوسفند رو برای فروش به روستای ما آورده بود،و بعد از فروش بزها و گوسفند ها ظاهراً پول حاصل از فروششان رو گم کرده بوده ولی در حقیقت پول ها رو ازش کش می رن و البته خدا به این موضوع عالم تره. فرد گوسفند فروش فامیل یکی از أهالی روستا به اسم مشهدی محمد علی رستم پناه که خدا رحمتش کنه بود.ملّا سراغ مرحوم رستم پناه فرستاد تا ماجرا رو بهش بگه.چند دقیقه بعد مشهدی محمد علی به منزل ملّا اومد. ملّا به همراه مشهدی محمد علی و پدرم شروع به شمارش پول ها کردن و مشخص شد که مقداری از پول ها کمه.ظاهراً هر کی پولا رو ورداشته بود مبلغی ازش رو خرج کرده و مابقیش رو همونجائی که گفتم گذاشته بود.بعد از شمارش پول ها فردی رو فرستادن تا به گوسفند فروش بنده ی خدا خبر بده که پول هاش پیدا شده و بیاد و پول هاش رو بگیره. نزدیک غروب بود که سر و کله ی صاحب پول ها پیدا شد.دوباره سراغ ما فرستادن تا برای تحویل پول ها به صاحبش به منزل مشهدی محمد علی بریم.بعد از اینکه گوسفند فروش پول ها رو پس گرفت خواست که مبلغی از اونا رو به عنوان پاداش به من بده ولی پدرم قبول نکرد. صاحب پول ها وقتی دید پدرم پول رو قبول نمی کنه قول داد که یه گوسفند به عنوان هدیه برام بیاره.الآن نزدیک به 24 سال از این ماجرا می گذره و نهوزم که هنوزه هیچ خبری از گوسفند فروش و گوسفند هدیه نشده که نشده.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 10:25  توسط داود جلالوند
|
|
pluginspage='http://www.macromedia.com/go/getflashplayer' /> ![]() ![]() ![]() |